با فتيله هاي خيس زندگي
و ديگدان هاي خاموش نياكانم
تكليف كرده اند
كه روي زمين هاي چسبناك مين
خيز بر دارم
و روز هزار بار
از چاه هاي خستۀ تاريخ
و دلوهاي كهن وطن ام
اسطوره هاي جنگ را بالا بكشم
و در آستانۀ در
با نام هاي كوچك سرگردان
و اجساد موميايي شده ي پدرانم
شناسنامه ام را
و القاب رنگ باخته ام را
باز سازي كنم
و به احترام پا برهنه ها – كوچي هاي دوره گرد
از عرض جغرافياي بدنم
چيزي ببخشم
تاگردنه گيران محترم
پيامبران اولوالعزم جهاد
ام القراي اسلامي را
با مرده شوي خانه هاي مدرن
نشانم دهند
و جهان بر القاب هاي عاريه ام
غبطه بخورند
تا خوشبختي ام را در كنار مين ها
و كشتزار خشاب و خشخاش
تجربه كنم
و آكنده باشم
با تنديس ها و عكس هاي چهار رنگ
از قاتل پدرانم
تا در مه صبحگاهي
در زير پاي سربازان
و فرماندهان ديروز
با كش و قوسي
گل بدهم
صبح ها بدست بوسي ياران احمدشاه بروم
ظهر ها به ديدن سلاخ ها و باج گير ها
و شب را به تماشاي
زنان سرخاب زدۀ كابل
كه براي شهزادگان زرين كمر برگشته از ...
هي تند و تيز
چاي و خشخاش تعارف مي كنند
آنگاه
با لبخندي بر لب
نام زباله ها و فاضلاب هاي چركين چند دهه وطن ام را
با نام گل شب بو و عطر ياسمن تعويض كنم
و شجره نامه ام را
در ازدحام زخم هاي ورم كرده
لگد مال كرده
فرياد بر دارم
كه
آهاي
من با اين همه خوش بختي
چه كنم
(داکتر حفیظ الله شریعتی سحر)
+
نوشته شده در
Wed 17 Sep 2008ساعت
8:3 PM توسط مدیر وبلاگ(*_*) م.ر.هويدا
|