سلام هویدای عزیز
........................
شبهای پیر من
بدون ( هیج ) میگزره!!
روزهای بدون امیدم بسرعت تمام
زمان را به غروب واگذار میکند........
دیشب خیلی زیبا سرودی هوایدای گرامی
انگار سالها همدیگر را میشناسیم

اینهم برای تو هویدای عزیز ..... از طرف (ف "خ)
فکر می کنی کدام وسوسه مرا
به ابتدای این کاغذ سپید کشانده است
جز این که جهان
بدون تو
یک دیوار است و پشت آن
همیشه تو ایستاده ای
و من، وجب وجب گوش می چسبانم تا
از قلبی پر شود
که زنگ گرفته گوشم از نامش در انتهای این دیوار
هیچ کس نایستاده است
حرفی بزن دست کم
تا در این نفس باقی نمانده هم
جهان را دوره کنم
با گوشی که این همه زنگ می زند
با احترام (ف "خ)
+
نوشته شده در
Tue 10 Nov 2009ساعت
3:40 AM توسط مدیر وبلاگ(*_*) م.ر.هويدا
|
آنگاه که غرور کسي را زیر پاه مي کني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري مي خواهم بدانم،
مي خواهم بدانم،
مي خواهم بدانم،
مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در
Tue 6 Oct 2009ساعت
2:25 AM توسط مدیر وبلاگ(*_*) م.ر.هويدا
|
تقديم به آن نگاهي که تمام هستي و دلم فداي اوست : طلايي ترين روزها ، ارزاني نگاه مهربانت و بغل بغل گل مريم پيشکش قلب مهربانت
...
امشب هوا باراني بود شديد . باد مي وزید شديد . من دوست دارم شديد . عاشق شدم شديد . دقيقا من حالا ادم بي جنبه باران نديده ام شديد .
دنيا را برايت شاد شاد و شادي را برايت دنيا دنيا ارزومندم
بهترين لذت دنيا زمانيه که اصلا انتظارش را نداري و زيباترين اونا دوست داشتن است . پس حالا که انتظارش را نداري، دوستت دارم
بتاب خورشيد من ، تا ميتواني بتاب بر زمين و آسمان . بدان من در سينه خورشيدي بس عظيم دارم ، بتاب خورشيدم، با تو هستم و با تو جان ميگيرم
اينجا، آسمان از دل من تيره تر است . روزگارم ابري است . من اگر تنهايم، ياد تو با من هست! مهربانم، روزگار ابري است کاش اين بار جاي خورشيد تو افتاب شوي!
رخ زيباي تو را خال زدم بر بدنم تا بماند يادگار بدنت در کفنم...
من به زيبايي چشمان تو غمگين ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان
براي مردن افتادن از هيچ ارتفاعي لازم نيست ..
فقط کافيه که از چشماي تو بيفتم
براي رسيدن به تو لحظه ها را سفر کردم، اما تو به اندازه فاصله ها از من دوري
هر چي عشقه با نگينش هر چي خوبه بهترينش آسمان با زمينش همه شان فداي تو
به صليب سينه هايت ، به خماري نگاهت ، به غروب غم گرفته ، به تمام خواب هايت ، که در اين جهان هستي ، گل من فقط تو هستي
يادت است يک روز گفتم ( شما) اما شما گفتی چرا نمیگی جای شما
تو
ووقتی گفتم تو اما تو گفتی بگو چه کسي مي خواهد من و تو (ما) نشويم؟
بگو ما
حالا که هرچه میگویم ( ما ) انگار ( ما ) نمیخواهد افتابی شود
دلخوشی ام اینست که در قصه ها خوانده ام که شب همیشه شب نمی ماند
ومنم منتظیرم که این شب با تاریکیهایش با کوچ های ستاره ها فرصت بدهد
تا تو افتابی شوی
ومن اولین گل افتاو پرستی هستم که با افتابی شدنت خودم را می بینم
خدايا به هر که دوست مي داري بياموز که
تنها تکيه گاهم بود ان که با اولين نسيم در هم شکست
ديروز ما زندگي را به بازي گرفته بوديم، امروز او ما را به بازي گرفته... اما فردا چه خواهد شد؟
.....................
داد دل رنجورم پيش خدا ميبرم و داد ميستانم . فرياد بغض فرو خورده ام را به او ميگويم و ترا مي هراسانم .آري دادم به دادستان دهر خواهم گفت .تا او بستاند از تو طلب درد مرا و لوحي را که با خون ِ دل به تو سپرده بودم باز پس گيرد
.
به خدا ميگويم که غم من پيشِ غمِ جهان، پادشاه است و صبر ايوب در صبر من گم شده است . پس خدايا تورا به اين صبر قسم ميدهم که دادم بستاني .
خدايا من عريان از خاور تا باختر روح و جانم را به او شناساندم و او شمال تا جنوب وجودم را لگد مال کرد . باغي در اين جهان شاداب و زيبا به او دادم و او خشکسالي ام داد و ويرانم کرد . او ميوه ي وجودم را به نيش کشيد و بر چشمم نيشتري فرو کرد .
بسکه از اين سياه بختي ناله زدم و گريستم ديده ام تاريک گشته و سرم سنگين .
خداوندا در کنج خانه ي غم اسير و نوميد تا کي؟ نميخواهي جوابم دهي و مرا از اين وادي سياه برهاني؟ خداوندا نميخواهي سنگ بزرگي را که پیش حرکت رودخانه ي زندگيم را گرفته است برداري ؟
+
نوشته شده در
Fri 6 Feb 2009ساعت
2:22 PM توسط مدیر وبلاگ(*_*) م.ر.هويدا
|